تبلیغات |
قلب تنها off-boy off-love
شنبه 27 آبان 1391 :: نویسنده : saeed namdar
بسم الله الرحمن الرحیم
محرم ماه الفت با جنون است چراغ کوچه هایش بوی خون است محرم حرمت خون است و خنجر تلاطم می کند حنجربه حنجر دل من فدای دو دست اباالفضل به قربان چشمان مست اباالفضل ربود از همه ساقیان گوی سبقت به چوگان دل ناز شست اباالفضل غم ِ زهرا مرا سوز درون داد دم ِ حیدر به من شور جنون داد حسین آمد به زخم دل نمک ریخت مرا با شور عاشورا در آمیخت مرا سودای زینب در به در کرد نصیبم جرعه ای خون جگر کرد ز فرط تشنگی بی تاب گشتم عطش دیدم ز خجلت آب گشتم چه ها گویم ز مَشک تیرخورده ز دست ساقی شمشیر خورده به خاک افتاد مشک از دست ساقی دو عالم پر شد از بوی اقاقی مشامم پر شد از داغ شهیدان که می گردم بیابان در بیابان نوع مطلب : برچسب ها : شنبه 27 آبان 1391 :: نویسنده : saeed namdar
سلام به همه ی دوستان خوبم امروز محزم شروع شد دیگه و روزی که آدمای بزرگی به شهادت رسیدن و دنیا اونا رو میشناسه واقعه ی خیلی وحشتناکی بود تسلیت میگم به همه ی مسلمانان جهان گودال بود و غربت بی انتهای من شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بود جایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من یک خنجر شکسته چرا بوسه می زند بر روی حنجر تو برادر به جای من یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت یک کعب نی رسید به داد صدای من پیراهن تن تو پر از رد پا شده است .... یا اشتباه میکند این چشم های من ؟ با تازیانه ها بدنم خوب آشناست من را زدند پیش تو ای آشنای من دیدند بی کسیم به ما طعنه ها زدند مانند مادر تو مرا بی هوا زدند نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
به تو عادت دارم مثل پروانه به آتش مثل عابد به عبادت و تو هر لحظه که از من دوری من به ویرانگری فاصله می اندیشم در کتاب احساس، واژه فاصله یک فاجعه معنا شده است تو توانایی آن را داری که به این فاجعه پایان بخشی. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
انتظار عاشقت خواهم ماند بی نیاز از دنیا من در این کوی غریبانه فدا خواهم شد چشمهایم را به کسی باز نخواهم کرد تا تو از راه رسی ای دو چشمت دریا چشم من کم نور است دل ما را طلبت همچنان پرشور است همچنان منتظرت خواهم ماند دل خود را به کسی نسپارم نه به جنگل،نه به دریا،نه به ابر با بیگانه چنین و چنان خواهم شد تا کنم چشمانم هدیه بر چشمانت منتظر در طلبت،جان ما قربانت. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
به یادت هست میگفتی اگر ترکم کنی روزی تمام عمر خاموشم!
به یادت هست میگفتی نرو هرگز که من بی تو فراموشم! به یادت هست که هر لحظه،همه شبها،صدایت هست در گوشم! کنون آن روزها رفته،توهم رفتی و اینک من شدم تنها،اسیر دردها،غم ها،تمام روزها،شبها... شکسته در گلو بغضم به یادت اشک میریزم چرا رفتی از آغوشم،چرا کردی فراموشم؟ چرا از یاد بردی آن همه میثاق دیرین را؟ چرا از یاد بردی آن همه پیمان شیرین را؟ به یادت هست میگفتی، اگر روزی خدا فرمان دهد فرمان نخواهم برد؟ به یادت هست میگفتی:شقایق پیش چشمانت بی رنگ است؟ کنون آن روزها رفته،توهم رفتی و اینک من شدم تنها! کنون آن گفته ها در گوش جانم سخت میپیچد،نگاه آشنایت در نگاهم میخندد، و من غمگین تر از هر شب به یادت اشک میریزم... نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
بی تو تنها ترین مسافر دیار عشقم دیشب ترنم باران چشمتن پر صداقتت،متروکه قلبم را به لرزه درآورد. لبخند غمگینت صومعه وجودم را در هم شکست. سکوت سنگینت رنج قناری های در اسارت را به یادم آورد. آفتاب من غروب نکنی که شاخه آفتابگردانی ام به امید تو سر بر افراشته. کاشانه من ویران نگردی که آواره ای بی پناهم در راه مانده به امید رسیدن به کوی تو بی تو هیچم. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
در خلوت تنهایی مرگبار خود فریاد زدم. دستم را زیر پلکهایم بردم. با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطره های اشک دیده ام را برروی صفحه سفید و دست نخورده قلبم کشیدم و آرام گفتم:دوستت دارم در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
روزی ساعتی می خواستم بگویم که دوستت دارم اما اینک فریاد میزنم "عزیزم دوستت دارم......." روزی ساعتی می خواستم بگویم عاشقت هستم اما ای امید جان!در ان لحظه ذهن من از فواره ها بالاتر از زندگی پر بارتر وازامید سرشاربود حس می کردم که از نگاهم رازم را خوانده باشی اما اینک بدون تو تنهایی را با تمام ابعادش حس می کنم وقطره قطره عشقم را با تمام وجودم در یک کلمه می گنجانم و می گویم: "عزیزم !بدون تو خودم را تنها بی کس می بینم. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست.
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست.
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد، حساب بنده هایتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد.
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست؟
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند ترصدای من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برایت درد دل کنم،
شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست.
دل مرا بخوان به سوی خود تا که سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست.
الو، مرا ببخش، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم،
دوباره... تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
شبی از پشت یک تنهایی غمناک وبارانی تورابالهجه گلهای نیلوفری صدا کردم تمام شب برای طراوت دادن باغ قشنگت آرزوهایت دعاکردم. پس ازیک جست وجوی نقره ای درکوچه های احساس تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام روییده باحسرت جدا کردم...... نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
کشتی هایم به دریا رفته اند حتی اگربه بادبان ها ودکل های شکسته بازگردند، به دستی اعتماد دارم که هرگز شکست نمی خورد واز پلیدی نیکی به بار می آورد حتی اگر کشتی هایم در هم شکنند وهمه امید هایم غرق شوند فریاد می زنم:"به تو اعتماد دارم". نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
آن لحظه که نگاهم به نگاهت خورد گره دلم لرزید سوخت پر زد تنهاییم پر شد آن لحظه صداقت در نگاهت پرزد وبه پای عشق سجده کرد تنها توبودی که گرفتی دستم را گرمی دستت شعله کشید سوخت قلبم را برای تو بهترینم. نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
تو می آیی تو می آیی یقین دارم كه می آیی زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند تو می آیی
خدا... شبی همصحبتی میگفت: {که با روییدن یک مرگ از چشمهای آسمان ناگاه} و من با گریه پرسیدم: چرا در مرگ دل اما نوع مطلب : برچسب ها : جمعه 21 مهر 1391 :: نویسنده : saeed namdar
نام من عشق است ایا می شناسیدم؟؟؟؟؟؟؟؟ نام من عشق است ایا می شناسیدم؟ زخمی ام زخمی سرا پا می شناسیدم؟ با شما طی کرده ام راه درازی را خسته هستم خسته ایامی شناسیدم؟ راه شش صد ساله ای از دفتر حافظ تا غزل های شما ایا می شناسیدم این زمانم گر چه ابره تیره پوشیدست من همان خورشیدم اما می شناسیدم؟ پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا رامی شناسیدم؟ می شناسند چشم هایم چهرهاتان را همچنانی که شما ها می شناسیدم؟ این چنین بیگانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا می شناسیدم؟ من همان دریایتان ای رهروان عشق رود های روح دریا می شناسیدم؟ اصل من بودم بهانه بود فرعی بود عشق قیس و حسن لیلا می شناسیدم؟ در کفه فرهاد تیغه من نهادم من من بریدم بیستون را می شناسیدم؟ مسخ کرده چهره ام را گر چه این ایام با همین دیدار حتی می شناسیدم؟ من همانم اشنای سال های دور رفته ام از یادتان یا می شناسیدم؟؟؟ نوع مطلب : برچسب ها : سه شنبه 22 آذر 1390 :: نویسنده : saeed namdar
سه شنبه ی هفته ی پیش بود که : نشسته بودم لب دریا . خودم و خودم . من و دل آروم و صاف دریا بعد از تماشای موجهای بی جونش، سر به آسمون بلند کردم ، خدا هم تو پهنه تاریک آسمون نشسته بود . یه لبخند بهش زدم ، چند تا ستاره چیدم و بعد به خودم رسیدم . باز گله و شکایت هر چی نداشته دارم رو به رخش کشیدم . حسرت و حسرت ... آقا ... آقا ... نگاش کردم دو تا چشم سیاه تو یه صورت نحیف و زرد با لبای صورتی . تو دستای کوچیکش یه جعبه پر از شکلات ، کفشش بزرگتر از خودش بود که نداشته هاشو به رخش می کشید . تلافی بهم زدن خلوتم رو با یه فریاد کوتاه سرش درآوردم . نمی خوام برو ... آقا ... تورو خدا ... یکی بخر بازم چشمای سیاهش ، این بار پرازعجز و تمنا مامانت کجاس ؟ بابات ؟ خونتون کجاس ؟ مدرسه می ری ؟ واسه کی کار می کنی؟ برا خودم ... خودمون بابات چیکاره اس ؟ سکوتی مبهم چشماش رو به زمین دوخت شاید می خواست واسه فروختن شکلاتاش دروغی جور کنه ! بابا ندارم ... نگاش کردم تو چشای سیاهش دروغ نبود ... شرم و اشک بود همه کاکائوهات چند؟ اشک چشاش برقی زد ، تند تند همه رو شمرد . دست و دلش با هم می لرزید 22 تا می شه . میشه 22 تا 200 تومن می شه ... 2400 تومن ... پول رو بهش دادم باورش نمی شد ، داشت می رفت . صداش کردم ... آهای ، پس کاکائو چی شد ؟؟؟ آقا ... آقا حواسمون نبود به خدا . بیا دست بردم دو تاش رو برداشتم و گفتم برو . با چشاش بهم زل زد نمی شه آقا پول همش رو دادی ، همش رو بردار برو بقیه اش رو بفروش از نو ... دوید و رفت . مثل یه پر که با یه نسیم پرواز می کنه ... باز من شدم و حسرت پسرک رو فراموش کردم بلند شدم تا بیام خونه ... وقتی داشتم ترانه مورد علاقه ام رو می ذاشتم تا تو راه همراهیم کنه باز دیدمش با شکلاتای تو دستش ... زل زده بود اما نه به من . به دخترکی که سوار ماشین شارژی اش، بی خیال چشمای حسرت بار پسرک می خندید ... حسرت پسرک ، منو یاد حسرتای خودم انداخت ، کام تلخم رو با شکلات پسرک شیرین کردم کاش حسرت منم اندازه حسرت پسرک می شد اینو گفتم و به صدای همیشگی اش گوش دادم
(( سرد ی نگاهو بشکن فاصله سزای ما نیست تو می ری واسه همیشه، این جدایی حق ما نیست بودن تو آرزومه حتی واسه یه لحظه ... ))
پسرک و شکلاتاش ، دخترک خوشبخت وماشین شارژی اش ، خودم و حسرتام . همین .نوع مطلب : برچسب ها : |
درباره وبلاگ مطالب اخیر پیوندهای روزانه نویسندگان آمار وبلاگ کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
با کلیک روی +۱ ما را در گوگل محبوب کنید   |
||
|
|